تبليغاتX
علی محمد و مهرداد محمدی
شعر

 
بنام شعر

زنده یاد حسین منزوی می گویند: 

اینکه گاه می خواهم کز تو دست بر دارم 

       حرف سرد مهری نیست مشکلی دگر دارم

 به هر حال از یک طرف نمی شود دست از شعر و شاعری برداشت از طرف دیگرهم کاهلی ها و مشغله های روزمره ای که حتی توان سرودن شعرهای تازه را از من گرفته و این روزها با شعر و ادب بیگانه ام کرده اند اما می خواهم این بار همه چیز را کنار بگذارم از نان گرفتن های هر صبح تا بیرون گذاشتن آشغال های هر شبم حالا می خواهم با غزل خلوت کنم!!پس :  
 دوباره می زند امشب به سر هوای غزل 

دلم  گرفته برای  تو و برای غزل

 دوست مشتر ک ارجمندی سه چهار سال پیش وبلاگی با 

  نامmazhare- khaleghi.blogfa.com  برای من و مهرداد ساخته بود با نوشتن اشعار چاپ شده ی ما در مجموعه های (دری به باغ پریشانی )از من و (وقتی تو نباشی )  از مهرداد برای ما اعلام موجودیت کرد بنده خدا برای به روز کردنش هم هراز گاهی چیزهایی می نوشت تازه خیلی ها نمی دانستند کدام شعر از مهرداد و کدام از من است! به هر حال این بار من بهblogsky هجرت کردم و مهرداد در gongekhabdideh.blogfa.com ماندگار شد ما را پذیرا باشید !!! با غزلی می آغازم.

علی محمد محمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط علی محمد و مهرداد محمدی  | 

 

شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم

 

خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي ميرم

در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم

 

و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد

و برف نا اميدي بر سرم يکريز مي بارد

 

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگي هايم ؟

چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم ؟

 

خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم

خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني !!

برای تو. . .

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط علی محمد و مهرداد محمدی  | 

خداحافظ ! گناه كوچك ديروز ، رنج بي شمار حال من سارا

خداحافظ گلم ، خوبم ، عزيزم يادگار بوسه هاي كال من سارا

 

تو از اول براي من نبودي نه ، گناه از جانب من بود ، آري من

چرا هي بي جهت اصرارمي كردم ، ومي گفتم كه قلبت مال من سارا

 

تو،زندانيِ يك اندوه خواهي شد،به جرم دوستي بامن ـ به جرم عشق

و جرم هر چه آمد بر سر دل بستن و آينده و آمال من سارا

 

 

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت ” گرچه من نفهميدم

كز اول برگ برگش زرد بود و تلخ ، تقويم بد امسال من سارا

 

تمامش صحبت ازغربت،تمامش حرف دلتنگي ودوري وصبوري بود

هر آنچه مي رسيد از خواجه‌ي شيراز ، پاسخ به سؤال فال من سارا

 

نمي خواهم،نمي خواهي،توهم عين من ازپايان اين افسانه مي ترسي

كه اين سان مي شود حس كرد ،ازتو،سايه اي سرخورده رادنبال من سارا

 

تو هم عين مني ، قرباني زخم زبان ديگراني ، بيم داري باز

تو را هم مي شود فهميد از آنچه كه مي آيد بر سر احوال من سارا

خداحافظ ؟! نه،ممكن نيست، شوق با توبودن همچنان درجان من جاريست

خدا نذر قد و بالاي ناز تو كند ، اين پيكر بي حال من سارا

 

 

مهرداد
+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط علی محمد و مهرداد محمدی  | 

 

 

اي بافته نظاره ات از ختمي و مريم

تن شسته در آرامش سكرآور زمزم

 

اي با تورسيده به تفاهم غم و شادي

وي در تو نشسته به توافق شب و روزم

 

زيبا شدي آنگونه كه پيش از تو نديدند

حيران شده يك شهر ، از آنگونه كه من هم 

 

تو ، وارث آن ثانيه ي وسوسه ريزي

من ، باقي بي صبر عطشناكي آدم

 

روزي به خدا مي رسي و مي روم از خويش

اي در تو شراب همه ي عمر ، فراهم

 

حافظ چو تو را داشت كه چون قند غزل گفت

ــ ياري كه در او ريخته شيريني عالم ــ

 

مهرداد
+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط علی محمد و مهرداد محمدی  | 

زندگی به من آموخت:

که دست دادن معنی رفاقت نیست

بوسیدن قول ماندن نیست

و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط علی محمد و مهرداد محمدی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط علی محمد و مهرداد محمدی  | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط علی محمد و مهرداد محمدی  | 

آدمک آخر دنیاست بخند...

آدمك مرگ همين جاست بخند...

                                                                            

آن خدايي كه بزرگش خواندي ...    

به خدا مثل تو تنهاست بخند ...

           

دست خطي كه تو را عاشق كرد ...

شوخي كاغذي ماست بخند...

 

فكر كن درد تو ارزشمند است..

فكر كن گريه چه زيباست بخند...

           

صبح فردا به شبت نيست كه نيست...

تازه انگاه كه فرداست بخند...

 

راستي آنچه كه يادت داديم ...

پر زدن نيست كه در جاست بخند...

           

آدمك نغمه اي آغاز نخوان ...                                       

به خدا آخردنیاست بخند...

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط علی محمد و مهرداد محمدی  | 

 

 هفت نصیحت مولانا 

۱.گشاده دست باش، جاری باش، کمک کن (مثل رود)

۲.باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

۳.اگرکسی اشتباه کردآن رابه پوشان (مثل شب)

۴.وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

۵.متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

۶.بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )

۷.اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط علی محمد و مهرداد محمدی  | 

 

 

من و تو هر دو به یک شهر و ز هم بی خبریم

 

هر دو دنبال دل گمشده ای ، دربدریم

 

 

ما که محتاج نفسهای همیم ، آه ! چرا

 

از کنار تن یخ کرده  ی هم می گذریم؟

 

 

ما دو کبکیم هواخواه هم اما افسوس

 

هردو پر بسته چنگال قضا و قدریم

 

 

آسمان ، یا که قفس !؟ آه ! چه فرقی دارد

 

سر پرواز نداریم که بی بال و پریم

 

 

حال ، دیگر من و تو ، فاصله مان فرسنگ است

 

گرچه دیوار به دیوار هم و "در " به "دریم "

 

 

همه ترسم از این بود : می آید روزی

 

من و تو هر دو به یک شهر و ز هم بی خبریم

 

 

                                             علی محمد

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط علی محمد و مهرداد محمدی  |